نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
تاراز
 

تاراز

 

بهاران خجسته باد

پيام هاي ديگران        PermaLink;        سه‌شنبه، 29 اسفند، 1385 -

پيام هاي ديگران        PermaLink;        یکشنبه، 3 دی، 1385 -

*ابلها مردا!....

چند روزی است که جدل قلمی میان داریوش سجادی و سید ابراهیم نبوی ٬درگیر است.داستان از این قراراست که سایت انتخاب مصاحبه ای کرده است با آقای داریوش سجادی. در آن مصاحبه ایشان گفته است که

«در مورد جناب آقای نبوی نيز بايد بر همين مواضع تاکيد کنم. حدود ۴-۵ سال پيش نيز اين موضوع را گفته بودم و بار ديگر نيز از اين فرصت بهره می برم و می گويم: من برای قلم آقای ابراهيم نبوی تا مقطعی ارزش قائل بودم، اما متأسفانه ايشان هم پس از خروج از کشور در واقع تن زده و آلوده چنين فضائی شد و آن طنز وزين گل آقائی که عنصر تلخند را در تاريخ مطبوعات فکاهی کشور ثبت کرده بود توسط آقای نبوی تبديل به لودگی شد.

پيش از انقلاب مواجه بوديم با پديده ای به نام سيد کريم.انسانی لوده که برای خنداندن و جلب نظر مخاطبين اش بر روی سن شکوفه نو تن به هر گونه لودگی زبانی در سخيف ترين شکل ممکن می داد. حالا متأسفانه بايد عرض کنم که ابراهيم نبوی ای که زمانی قلمش تحت تأثير عنصر تلخند تأثير بسزائی در جامعه داشت اکنون برای بقاء در اين ساختار سياسی ـ رسانه ای خارج از کشور تن به هر لودگی داده و اخيراً و متاسفانه چيزی نمانده بود تا در مقابل دوربين تلويزيون دولتی آمريکا VOA چند پشتک هم برای خوشايند ميزبانانش بزند.»

نبوی در پاسخ این گفته سجادی جوابیه ای مینویسد.پس از آن آقای سجادی بر افروخته میشوند ومطلبی دیگر خطاب به نبوی می نویسند.طبیعی است که نبوی هم پاسخ میدهد!

اما آقای سجادی که بسیارتلاش کرده اند خودرا نویسنده ای حرفه ای و روشنفکر معرفی کنند٬و برای اثبات آن ٬هم از شاملو نقل قول میکنند هم از خمینی!!در پرت و پلاگویی هایش ( به باورمن)جمله ای آورده است که مرا وادار به نوشتن این مطلب کرد.«از سوی ديگر اگر نويسنده و روزنامه نگار داخل کشور بودن تا اين اندازه برای شمايان مهم است که برای احراز شرايط صدور آن از اينجانب مدرک و سند و معرف و کپی شناسنامه و احياناً دفترچه بسيج می طلبيد چرا خود که مستظهر به چنان پيشينه ای بوديد اينچنين پلها را پشت خود شکستيد که اينک حتی يک هفته نامه محلی در زرد کوه بختياری نيز از انتشار مطالب تان کراهت دارد؟»

به باور من در این جدل قلمی ٬آقای سجادی بخوبی درونیات خود را آشکار کرده است.ایشان چنان اسیر خشم شده است که چون پیرزنان وامانده پستان خودرا گرفته و روبه قبله نفرین میکند«انشاالله با رفتن زودتر، خود و خانواده و جامعه تان را از آلودگی بيشتر مصون می داريد.»آقای سجادی! من نه تنها قوم پرست نیستم٬بلکه انسان را سوای قومیت و ملیت انسان می بینم و ارج می نهم.اما این پرسش برای من پیش آمده که منظور شما از حتی یک هفته نامه در زردکوه.......چیست؟شما از زردکوه و بختیاری واقعآ چه میدانید که چنین به حقارت به آنان می نگرید؟شما بایدشرمنده باشید که به این مردمان سخت کوش چنین توهین میکنید!

*عنوان این نوشته از متن آقای سجادی است.

پيام هاي ديگران        PermaLink;        پنجشنبه، 18 آبان، 1385 -

تولد يک قهرمان

از همین ابتدا بگویم که من آنچه از یک واقعه به نظرم میرسدمیگویم.خوشنود می شوم اگر

کژ اندیشی میکنم ؛راهنمایم باشید.شکی نیست که تا چند روز دیگر ٬بسیاری از وبلاگ ها

ازاین واقعه خواهند نوشت.راستش همین حالا هم خیلی ها شروع کرده اند.از سفر فضایی

انوشه انصاری.شاید پیشداوری باشد اما خواهید دید که بسیاری از او یک قهرمان خواهندساخت.

تا آنجا که من شنیده و خوانده ام این سفر؛ یک سفر علمی فضایی نیست بلکه سفری تفریحی

است؛ و ایشان بیست میلیون دلار برای این سفر پرداخته اند!تا اولین زن گردشگر فضا باشند!

ایشان می گوید: "برایم جالب خواهد بود که از زمین خارج شوم و ببینم که جهان ما واقعا چه شکلی است."

کاش ایشان سری به سودان میزدند و می دیدند  که جهان ما واقعا چه شکلی است.

راستش شاید بسیاری از ایرانیان به ایشان افتخار کنند ولی من همانقدر کار ایشان را بی حاصل

میدانم که مدال های آقای رضا زاده را!مدت هاست که به رضا زاده فکر می کنم و آدم هایی که

به او مفتخرند.از خودم می پرسم گیرم این آدم به جای دویست و نمیدانم چند کیلو وزنه؛یک تن

وزنه را بلند میکرد.خوب که چه؟کدام ریزترین مشکل از جامعه بشری حل میشود؟(باور کنید من با

آن یا ابولفضل گفتنش اصلآ مشکلی ندارم).آخر آدمی که غذای چند نفر را می خورد؛و هنرش

هیکل گنده کردن و نهایت دویست و چند کیلو آهن را بلند کردن؛چه افتخاری دارد؟.

                                   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عرض نکردم؟  زنی که چشم ایرانیان به اوست

  

پيام هاي ديگران        PermaLink;        پنجشنبه، 23 شهریور، 1385 -

آواز خوان یا آواز

از زمان خروج اکبر گنجی از ایران تا کنون بسیار مطالب در باره سخنان و دیدگاه او نوشته شده که تا هنوزهم ادامه دارد .آرامش دوستدار ٬ اسماعیل نوری علاء ٬ جمشید طاهری پور ٬ الهه بقراط ٬ف.م.سخن ٬ مسعود نقره کار ٬ هادی خرسندی ٬ علی جوادی ٬محمد جواد روح٬ رضا خجسته رحیمی٬ محمد حسن قدیری ابیانه ٬ بهمن ادیب ٬ مرتضی نگاهی ٬ ناصر مستشار ٬ کوروش عرفانی ٬ بصیر نصیبی ٬ شاهرخ رئیسی ٬احمد باطبی ٬باقی سمندر.......و بسیاری دیگر.

از میان نامبردگان٬ خانم الهه بقراط در کیهان لندن چند هفته ای است که به هر بهانه ای گریزی هم به گنجی میزند .آخرینش مقاله ای در باره مرگ اکبر محمدی در زندان بود.هادی خرسندی آنقدر در اصغر آقایش نوشت که خودش هم خسته شد و «گنجی بس» داد!«خوب. گنجي بس!
گنجي بس ميدهيم و برميگرديم سر کار و زندگي خودمان.» .این نوشته ها را می توان به سه گونه دسته بندی کرد.دوست داران گنجی٬نادوست داران گنجی٬ و دوست داران دو دل! اما  آنچه بیش از همه  چیز برای من جالب بود آشکار شدن ٬به باور من ضعف و قوت شخصیتی بعضی از این خانم ها و آقایان است.برای مثال؛ عکسی از اکبر گنجی ٬آرامش دوستدار و محمد رضا نیکفر در سایت هایی به نمایش گذاشته شد.((عکسی که از او و من در رسانه‌های اينترنتی منعکس گشته، به آسانی می‌تواند اکبر گنجی و من را همنظر جلوه دهد و موجب اين تصور نادرست شود که ما در برخورد به مسايل و سنجش آنها ديدگاهی مشترک داريم و بر چنين اساسی در يکسو گام برمی‌داريم. اين سوء‌تفاهم، اگر ايجاد شده، ميل دارم رفع کنم، و اگر نشده، مانع بروز آن گردم. )).ا

این برای من بسیار شگفت آور است که آدمی همچون آقای دوستدار چنین برخوردی داشته باشد.می توان از ایشان پرسید: استاد!شما که نظرتان این است٬ چرا با گنجی عکس گرفتید؟ آیا شما را مجبور کردند؟از آن گذشته خوب بود استاد به  کسانی که نوشته های ایشان را میخوانند و با شیوه نگرش و اندیشه ایشان آشنایی دارند؛احترام میگذاشتند و داوری را به هم آنان می سپردند.

و اما دکتر نوری علاء:با خود فکر می کنم به راستی چرا سکوت کرده ام؟ چرا درباره کسی نمی نويسم که سال هاست دوستش داشته ام و رشد و بلوغ او را حادثه ای شگرف در عالم پس از انقلاب ايران ارزيابی کرده ام؟ او کسی است که برای توضيح دوست داشتنش نيازی به تکرار سخنانش نيست چرا که من با تصورات و تفکرات اکبر گنجی درباره نود در صد چيزها هيچ مشکلی ندارم. گاه که به سخنش گوش فرا می دهم می بينم او انگار دارد حرف دل مرا ـ بهتر از آنی که خودم بتوانم ـ می زند.اما ایشان در پایان دچار تردید میشوند:هزينه سفرهايش از کجا تأمين می شود؟ کدام دست او را در شهرهای مختلف می گرداند و برايش کرسی خطابه می گذارد؟

به گمانم بد نباشد نمونه هایی از نظرات دوست داران و نا دوست داران را بیاورم تا آنچه را من جستجو میکنم  دست یافتنی شود.

مرتضی نگاهی:گنجی گنج است و کسانی که او را به به جرم هویدا کردن اندکی اسرار و کشت و کشتار ها و قتل های زنجیره ای، به زندانش انداخته و شنکجه اش کرده اند و زیباترین سال های عمرش را تباه کرده اند ….شرمسارانند، جنایتکارانند…

بهمن آرام: اکبر گنجی، این "قهرمان" دست ساز محافل امپریالیستی، فرزند یک کارمند ساده ی پمپ بنزین است. پس از به قدرت رسیدن رژیم وابسته به امپریالیسم جمهوری اسلامی، در سازماندهی و بنیان گذاری "سپاه پاسداران انقلاب اسلامی"، به عنوان مهم ترین ارگان سرکوب رژیم، نقش مهمی را ایفاء می کند و پس از آن نیز در تیم های تعقیب و مراقبت و دستگیری و شکنجه ی نیروهای انقلابی در سال های ۱۳۶۰ شرکت فعال دارد.

علی جوادی:

اکبر گنجی از جانب خمینی ریاست دایره سیاسی سپاه پاسداران را عهده دار بود. اکبر گنجی در دوران سرکوب خونین ۱۳۶۰ که چند ده هزار نفر اعدام و تیرباران شدند یکی از عناصر کلیدی رژیم اسلامی در سازماندهی تیم های تعقیب و مراقبت و دستگیری و شکنجه نیروها و سازمانهای اپوزیسیون بود. در آن دوران اکبر گنجی از مقامات درجه اول نیروهای امنیتی رژیم بود. برخی از زندانیان سیاسی سابق شاهد نقش او در بازجویی های اوین در سال ۶۰ بوده اند. اکبر گنجی متهم به شرکت در سرکوب خونین سال ۶۰، در دوران استقرار حاکمیت رژیم اسلامی و سازماندهی دستگاه سرکوب سپاه پاسداران است 

مسعود نقره کار:در اين ميان آنچه غير قابل انکاراست نقش يگانه و نمونه واری ست که گنجی در ايجاد تحرک در ميان بخشی از جنبش روشنفکری و نيرو های مخالف حکومت اسلامی در خارج از کشور ايفا کرده است , حتی درميان سکوت کنندگان و مخالفين گنجی نيز می توان اين تحرک را ديد!

حبیب الله صندوقدار:جناب آقای خرسندی :
اول از همه بايد بگويم که اين حقير جوانی هستم فارغ از هرگونه پيش داوری در باره افراد و با اينکه اعتقادات خاص خود را در زمينه های دينی ، اجتماعی و سياسی دارم اما هيچگاه از ديگرانی که اندک و يا حتی بسيار از اعتقادات من فاصله داشته اند دوری نجسته ام و گاها پيش آمده که از آنها بسيار هم آموخته ام ....................

جسارتم را با بزرگی خود ببخشاييد که مجبورم اين جمله را بگويم که استاد عزيز و گرامی :
شما و آن آمار هفتاد درصدی موافق شما تنها نگرانيتان اين است که نکند خدای ناکرده اکبر گنجی نامی برای شما باقی نگذارد . دوستانی همچون شما که سالها با پز اپوزيسيون امرار معاش کرده اند و نامی و سايتی برای خود دست و پا امروز به دست و پا افتاده اند برای حفظ آن جلال و جبروت .

شاهرخ رئیسی:ما، سازمان همجنس گرایان ایرانی، خواستار آنیم که شما صریح و واضح، به دور از هر لفافه گویی و کلی نگری، موضع خود را در قبال همجنس گرایان بیان کنید.
پرسش اصلی ما این نیست که شما موافق اعدام همجنس گرایان هستید و یا مخالف آن؛ پرسش ما اینست که مشخصا نظر و موضع شما در مورد همجنس گرایی، به عنوان یک گرایش جنسی عاشقانه ی درصد قابل توجهی از افراد بشر، چیست؟   آیا بجز شیوه ی دگرجنس گرایی، شیوه ی دیگری از ارتباط عاشقانه و جنسی، همچون شیوه و هستن همجنس گرایانه را به رسمیت می شناسید ؟
جناب آقای اکبر گنجی، پاسخ شما به این دو پرسش، نه پاسخ به سازمان ما، بل پاسخ به ۵ ملیون همجنس گرا و دوجنس گرای ایرانی است.

اکبر گنجی:من یک روزنامه نگارم !من نه قصد رهبری دارم و نه خیال دارم رئیس جمهور شوم.

پيام هاي ديگران        PermaLink;        چهارشنبه، 1 شهریور، 1385 -

دو

بنا برآن بود که پرسنده گان پرسش هایشان را بپرسند و پس از آن گنجی به یک یک آنها پاسخ

گوید.نفر سوم مرد میانسالی بود.او هم از حضور گنجی ابراز خوشحالی کرد و پایداری اوراستود.

اما بدون اینکه پرسشی مطرح کند٬شروع کردبه شرح زندانی بودنش درایران ودرود به رفقای

جان باخته اش ٬که با اعتراض باشندگان روبرو شد که آقا شعار نده سئوالت رو بپرس!اما ایشان

 ظاهرآ از آن دسته بودکه«حکمت»شان دراین است که حرفهایشان را در گردهم آیی هایی که

دیگران برپا می کنند بزنند٬چراکه اگر دسته خودشان اعلام نشستی کند کسی برایشان تره 

خرد نمیکند!به هر حال ایشان هم بدون توجه به اعتراض دیگران حرفهایش رازد.من که نفهمیدم

آنچه گفت چه ربطی به این نشست داشت!چهارمین پرسنده هم به گنجی خوش آمد گفت

اما میخواست بداندچطور گنجی به این راحتی از ایران خارج شده؟ چرا از گذشته اش چیزی

نمی گوید؟ چرا این؟ چرا آن؟چرا دم خر درازه؟ آنقدر گفت آن هم به سبک سال پنجاه و هفتی

جلوی دانشگاه! که صدای همه درآمد اما حضرت شان که ظاهرآ خوشش آمده بود از بادی لنگویج

خودش٬ول کن نبود! بعد هم حرف اصلی اش را زد:قاتل! پاسدار!جانی!.

من مانده بودم که این آدم ها چرا یک ذره با خودشان هم صداقت ندارند و به یک قاتل٬به کسی

که به گفته خودشان عضو جوخه اعدام بوده است و تیر خلاص به سر رفقای آنان شلیک کرده٬

خوش آمد میگفتندو پایداری اورا در دوران زندان می ستودند!!

هرکاری میکردند این آدم آرام نمیشد!یکی دوبار گنجی خواهش کرد که به او اجازه داده شود تا

پاسخ بدهد٬اما آن آقا درسش را خیلی خوب روان بود! فرزند خلف زهراخانم!

چند نفر دوره اش کردند و تلاش کردند از سالن بیرونش ببرند.به گمانم وقتی سنبه را پرزور دید

کوتاه آمد. البته تابعد.گنجی در پاسخ گفت ما هم اکنون در کشوری هستیم که به اتهام اهمیت

میدهد.شما میتوانید از من شکایت کنید و مدارکتان را دال بر مجرمیت من ارائه دهیدو من همین

جا اعلام میکنم در هر دادگاهی پیشنهاد کنید برای پاسخ گویی حاضر شوم.اما اگر تهمت زدید

باید تاوانش را بدهید!میدانید که در چنین کشورهایی تهمت زدن جرم است؟گذشته از آن من به

دعوت «سازمان عفو بین الملل» اینجا هستم.شما فکر میکنید مسئولین این سازمان اطلاعات

شان از شما کمتراست؟شما نادانسته این سازمان راهم زیر سئوال بردید! اصلآ شما میتوانید

به حرف های من گوش ندهید.ما کسی را به زور به این جلسه نیاوردیم.ظاهرآ حاضرین در این

جلسه دو دسته اند.یک دسته که آمده اند گوش کنند ٬و یک دسته که آمده اند به هم بزنند.

این را هم باید بگویم که درمیان سخنان گنجی مردم  گه گاه کف میزدند و تایید می کردند.

نکته مهمی که به نظرم می آید تاکید گنجی بر روزنامه نگار بودنش بود.او گفت من یک روزنامه

نگارم.نه قصد رییس جمهور شدن دارم٬نه قصد رهبری سیاسی.نکته ای که بسیاری توجه ندارند.

و نمیدانم چرا اصرار دارند چنین بنمایند که گنجی رهبر جنبش است و در له و علیه آن می گویند

و می نویسند.در پست بعدی در این مورد خواهم نوشت.

پيام هاي ديگران        PermaLink;        چهارشنبه، 28 تیر، 1385 -

يک

شاید نوشتن این مطلب یکی دوروزی دیر شده باشد اما من باید بنویسمش.

روز جمعه عصر اکبر گنجی در لندن سخنرانی داشت.صبح هم جلوی ساختمان

بی بی سی جمع شده بودند به پشتیبانی از آزادی زندانیان سیاسی که من هم

رفتم.اما آنچه در جلسه سخنرانی گنجی رخداد مرا وادار به نوشتن این مطلب کرد.

سالن پر بود از جمعیت.جای برای نشستن٬ زمانی که من رسیدم نبود.برنامه با سرود

ای ایران آغاز شد.پس از آن شعری که بانو سیمین بهبهانی برای گنجی سروده بود با

صدای شاعر وتصاویری از همو پخش شد. آی آدمهای نیما باصدای شاملو و تصاویری از

گنجی در دادگاه ٬روزهای اعتصاب غذا٬و زمان آزادی اش در پی آمد.ابراهیم نبوی حرفهایی

زدو گنجی را به صحنه دعوت کرد.سخنان نبوی و گنجی را دوستان در سایتهای مختلف

گذاشته اند که می توانید بخوانید.(  کاشکی یکی به من یاد میدادچه کار میکنند وقتی

می نویسنداینجا و رویش که کلیک میکنند صفحه ای باز میشود.من بلد نیستم هنوز!.)

به هرحال پس از سخنان گنجی بنا بود پرسش و پاسخ باشد.کسانی برای پرسیدن ٬نام

نوشتند.نخستین کسی که بنا بود پرسنده باشد ٬پس از خوش آمد به گنجی و تحسین

پایداری او٬به جای پرسش نظر خودش را در مورد بخشی از سخنان گنجی گفت که بعد

هم عصبانی شد که پاسخ مرا ندادی ویادش رفت که دقایقی پیش گنجی را تحسین کرده

است و با دشنام ( دقیقآ: پاسدار ٬جاکش٬پفیوز٬دروغگو٬ و مرگ بر گنجی. زنده باد!! تیمسار

رحیمی ٬سالن را ترک کرد).پرسشگر دوم جوانی بود نسبتآ چاق.با موهای دم اسبی که پرچم

سه رنگ ایران را با آرم شیرو خورشید٬روی دوش انداخته بود.دو کتاب در دست داشت .یکی

از یونگ که چند خطی از آن را خواند که  یونگ میفرماید آنچه پیامبران بعنوان وحی مطرح

کرده اند٬توهمی بیش نبوده که به آنان دست داده.سپس از روی قرآن سوره ای خواند ودر

حالیکه میگفت آقای گنجی این قرآنی است که شما به آن اعتقاد دارید٬آن را پاره کرد! و

روی میز جلوی گنجی کوبید! در تمام این مدت گنجی سکوت کرده بود وبا آرامش به او

گوش میداد.صدای کسانی البته به اعتراض بلند شد و کف زدن کسانی هم!

 

 ادامه دارد اگر پست شده باشد.

پيام هاي ديگران        PermaLink;        سه‌شنبه، 27 تیر، 1385 -

همچون آينه.....

ديشب دلم ميخواست فرانسه ببرد.نه اينکه بازی ايتاليا را دوست نداشتم.به خاطر

ترکيب تيم فرانسه بود که دوست داشتم جام جهانی را در دستان زيدان٬آنری٬تورام

ابيدال٬تره زگه٬ماکه له له٬ويه را و....ببينم.ترکيب ضد راسيستی تيم فرانسه که فدراسيون فوتبال

در مقابل فشار نژاد پرستان راست که يک تيم اورژينال فرانسوی ميخواستند٬مقاومت

کرد واين تيم را به جام جهانی فرستادند.تيمی که آينه آينده جامعه بشری است.

زيدان اما با حرکتی ناپسند٬به اين آينه خط انداخت! زيدان با جاودانگی فاصله ای

نداشت.اين حرکت زشت هيچگاه از ياد نخواهد رفت.

ماتراتزی با ضربه سر زیدان نقش بر زمین شد

پيام هاي ديگران        PermaLink;        دوشنبه، 19 تیر، 1385 -

آفسايد

نزدیک خانه من به فاصله زمانی پنج دقیقه پیاده روی؛ سینمایی است با دو سالن کوچک.بر این سینما نام دوتن از نامداران هنر را نهاده اند.پدر و پسری هنرمند."رنوار".

 

سینما"رنوار "از انگشت شمار جاهایی است که من ایرانی؛سر به گریبان فرو نمی برم.چرا که در این سینما آثار فیلمسازان خوب ایران را به نمایش می گذارند.

 

آثار عباس کیارستمی؛مخملباف ها؛ جعفر پناهی و .....

 

دیشب برای دیدن "آفساید" به "رنوار "رفتیم.دیدن یک فیلم خوب ایرانی در قلب لندن حسی خوش را درمن پدید آورده بود.در سالن اتنظار سینماچند نفرانگلیسی؛خانم و آقایی

 

فکرکنم هندی؛ به گفتگو بودند.نگاهشان که به ما می افتاد لبخند میزنند.و من چقدر احساس غرور می کردم!و چقدر لذت بخش بود که این احساس را در چهره بچه هایم هم میدیدم.

 

دلم می خواست از من می پرسیدند کجایی هستی و من مثل بسیار اوقات نمی گفتم پرشین!و میگفتم :ایرانین !

 

این جا ایران را با " آیتولا" وتروریسم و اخیرآهم تلاش برای بمب هسته ای ودیوانه ای به نام"احمد جاد" می شناسند."پرشیا" را اما یک امپراطوری بزرگ و "سویلایزد"! گیریم که دوهزارو چند صدسال پیش!

 

و این جا بسیاری از ایرانیان بودن در گذ شته چند هزار ساله را به باشیدن در حال ترجیح می دهند!

 

 

"آفساید" کمدی تلخی است!پرسش ها در فیلم گرچه ساده  اما درد ناک اند.پس از پایان فیلم دختر نوجوانم به من گفت" بابا توالت رفتن که دیگه پروبلم نداره که نمیذاشتن دختره بره!" واین فصل توالت از

 

بهترین قسمت های فیلم است.پناهی با پیامی آرمانی فیلم را به پایان میبرد.پس از پیروزی تیم ایران مردم در خیا بان ها به پایکوبی مشغولند.مینی بوس بازداشتی ها در این راه بندان می ایستد.

 

مردم سرباز مراقب را به رقص میخوانند "سرکار باید برقصه....سرکار باید برقصه...." و زندانبان و زندانی به همراه مردم  پایکوبی می کنند و ای ایران ای مرز پر گهر........

 

 

 

 

پيام هاي ديگران        PermaLink;        جمعه، 26 خرداد، 1385 -

لپ تاپ و تفنگ

وبلاگ شهر من پارسوماش عکسی از یک جوان برومند بختیاری را بالباس مردان بختیاری وتفنگی دوربین دار دردست قطارفشنگ بسته به کمر؛دوربینی هم به گردن آویزان؛آورده بود وشرحی هم در کنار آن نوشته بود از ایل بختیاری.

 

در بخش نظر ها جوانی به نام ساسان چنین نوشته بود

راستش من از این عکس زیاد حال نکردم آخه مگه زمان غار نشینی هست که تفنگ بدست وایستاده اونجا؟ یا مگه میخاد بجنگه؟..
الان به جای اینکارا بهتر بود یه لپ تاپ دستش میگرفت. این تفنگ و لباس جنگی و ...مال زمان قدیم. الان دیگه دوره این چیزا گذشته. البته این نظر شخصیه منه. و خودم هم یک بختیاری نسل جدید و مدل قرن بیست و یکم و نسل کامپیوتر هستم و ببخشید اگر به کسی برخورد این حرفهای من.

 

 

درچند کامنت بعد کسی با نام خانه بختیاری سپاسگزاری میکند از آوردن این عکس در وبلاگ و اندکی صاحب عکس را معرفی می کند که از مهندسین افتخار آفرین ایران است و ازبرجسته ترین شکارچیان است که به هیچ شکاری تیر اندازی نمی کند!!

 

البته من هم هنوز به این فکر میکنم که کسی که به هیچ شکاری تیر اندازی نمی کند ؛چگونه می توان گفت شکارچی زبردستی است؟اما از این خوشحالم که ایشان از مهندسین درجه یک کشوراست و به هیچ شکاری تیر اندازی نمی کنند.

 

در اخرین کامنت کسی به نام صالح خشمگین از نظر ساسان چنین می گوید :سلام ساسان جان
این لباس جنگ نیست. بلکه لباس محلی ماست. ضمناً این مطلب کلاً راجع به شکار است و اصلاً ربطی نداره که یک عکس با لپ تاپ بزارن داخلش. هر موقع خود شما که نسل کامپیوتر هستین تونستین یه افتخار برای ایل بختیاری به دست بیارین(مثل صاحب همین عکس) اونوقت مطمئن باشین که بهروز خان عکس شما رو با لپ تاپتون میزنه اینجا.اینو هم بدونین که صاحب این عکس یکی از پر افتخارترین افراد ایران و ایل بختیاری در همه زمینه های مدرن و سنتی است ولی هنوز به گذشته ایل افتخار می کند و خودش هم برای ایل بختیاری مایه افتخار است.

 

شاید بگویید خوب تورو سنه نه؟ پاسخ من این است که نکته ای مهم در این کامنت ها دیدم که باعث شد من هم کامنتی بگذارم برای وبلاگر.و آن اینکه " گذشته از اینکه من با شیوه گفتاری نوشتاری ساسان مشکل دارم"اما ایشان به درستی این نکته را مطرح کرد که دیگرزمان تفنگ کشی به سر آمده.

 

اما دوستان آقای مهندس ظاهرآ نکته را نگرفته اند و برخورده به باورهایشان!در پاسخ کامنت من هم آقای بهروز با لحنی که بوی خشم میدهد سخن نوشته است.وشاید فکر کرده که ساسانی را که من نمی شناسم از دوستان و نزدیکان من است و من هم مثل ایشان به هوای رفیق بازی به دفاع از ساسان کامنت گذاشته ام!

 

 

سخن من این است دوست من!تفنگ را هر چه نقش و نگار بزنی؛چه حسن موسی باشد و چه وینچستر؛ابزاری است برای کشتن!لپ تاپ اما برای دانستن است و خرد و دانایی.

 

 

 

پيام هاي ديگران        PermaLink;        شنبه، 13 خرداد، 1385 -